دنیا
را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم... دکتر شریعتی
نوشته شده در ساعت 14:4
توسط عارف
|
چهارشنبه یازدهم آذر 1388
گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
زهرا رهنورد
نوشته شده در ساعت 14:2
توسط عارف
|
سه شنبه بیستم مرداد 1388
ای
پریشانی
مردی که آمد از فلق سرخ در این دم آرام خواب رفته پریشان شد ویران و باد پرکند بوی تنش را میان خزر ای سبز گونه ردای شمالی ام جنگل اینک کدام باد بوی تنش را می آرد از میانه ی انبوه گیسوان پریشانت که شهر به گونه ی ما در خون سرخ نشسته است .... ؟ آه ای دو چشم فروزان در رود مهربان کلامت جاری ست هزاران هزار پرنده بی تو کبوتریم بی پر پرواز
رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
ساعت دیواری در تاریکی شب پیدا نبود . ولی می دانستم از نیمه های شب گذشته. پنجره اتاقم را گشودم
چقدر زیبا بود سکوت پر معنای شب ..
صدای تیک تاک ساعت ذهنم را مشغول کرده بود . چون تازه فهمیده بودم که زمان چقدر زود می گذره .!
مهتاب از پشت ابر ها به سختی دیده می شد .
و من تک و تنها در میان خفتگان عالم در اندیشه ی طلوعی رویایی ............
نوشته شده در ساعت 21:47
توسط عارف
|
چهارشنبه نهم بهمن 1387
انديشه هايم خسته اند، در اين زمانه تكراري . با كه گويم جز خدا اسرار اين انديشه را ......
نوشته شده در ساعت 21:49
توسط عارف
|
جمعه سیزدهم دی 1387
دنيايعجيبي است کسي که تو را دوست دارد تو. دوستش نداري و کسي که تو دوستش دارياو تو را دوست ندارد وکسي را هم که تو دوستش داري و او نيز تو را دوستدارد به رسم دين و آيين به هم نميرسيد دکتر علي شريعتي.........
به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنکه کلمه را آفرید و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
توبه من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غصب آلودبه من کرد نگاه. سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان ، می دهد آزارم. و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا ، خانه کوچک ما سیب نداشت. ( حمید مصدق )